![]() |
![]() |
|
| دیگر هیچ کس در جهان نبود ، تنها او وجود داشت و بس . |
|
من شیفته لبخندش شده بودم، لبخندی که با تلالویی معصومانه و مقدس چهره اش را
فرا می گرفت و با اشعه های نامرئی به سوی من منعکس می شد. هنگامی که نخستین لبخند به صورتم تراوش کرد، مسرور شدم. زمانی که دومین لبخند در راه بود، حس کردم این لبخند به من خواهد گفت:(( اینک تنها به خاطر وجود تو اینجا هستم و پرتوهای نورم را در اعماق تاریک روح تو پخش می کنم . من خواستار سعادتمندی تو هستم. تو مرا یافتی و من به تو تعلق دارم، پس سعی کن احساس خوشبختی کنی.))
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 14:11 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
اسم تو.
این نام به تمام معنا کامل که از نام تمام رویاها آرزوها سر چشمه گرفته است، مانند پرستاری مهربان ،به سراغ من آمد تا پلک هایم را روی هم گذارد و مرا به شبی لذت بخش و بی انتها ،به سرزمینی توام با او ،زیبایی و لذت دعوت نماید. ممکن است کل یک زندگی ، در یک آن با یک اتفاق سطحی و ساده ،در عمق تاریکی محض یا در دل روشنایی فرو رود. همانند یک تاس که توسط یک دست،با اطمینان و محکم روی صفحه بازی پرتاب می شود ،تاسی که در آخرین حرکت خود مسیر خوشبختی یا بیچارگی را پیش روی انسان باز می کند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 2:4 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
همیشه نفس نفس زنان به او می رسیدم .احساس می کردم در تمام ساعاتی که او را ندیده ام،
به همان سرعتی که کودکان به سوی مقصد خود می دوند و قلب شان تپشی تند به خود می گیرد، دویده ام و پس از این که او را دوباره می دیدم،آرامشم را به دست می آوردم.چهره ی نورانی او خانه ی آرامبخش من بود.حتی آن زمان که با جریانی رنجش آفرین بر افروخته می گشت. هر چه او می گفت یا هر چه انجام می داد،بهترین بود.در این مورد هیچ تردیدی نداشتم. بارها در چشمانش عطوفتی زود گذر را دیده بودم که چون شکوفه های سفید رنگ روحش بود. هیچ لکی بر عظمت و شکوه او نمی نشست و هنگامی که از سر عمد به دیگران بی اعتناعی می کرد، این بی اعتناعی همانند تاجی به زیبایی اش می افزود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1390ساعت 17:22 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
نام او ،جدا از وجودش در ذهنم رخنه کرده بود و مانند سنگ مشبکی که آب در آن راه می یابد
شکاف هایی درمغزم ایجاد کرده و قالبی را از آن بیرون کشیده بود.این قالب مجسمه ای را شکل می داد که از همان لحظه ی اول در ریشه ی مغزم جای گرفته بود و آنقدر آن را سنگین احساس می کردم که بر گردنم فشار می آورد و سبب تحول واکنش هایم می شد و واکنش های اولیه و سرکوب شده ام را تحریک می کرد و آنها را کاملا در اختیار می گرفت.صدای او به ذهنم فرمان می داد و با زمزمه های آرامش بخشش تمام وجودم را سرشار کرده بود . این صدا تنها در یک لحظه به تسلط کامل رسیده و همچون تیری در مغز فرو رفته بود و اکنون از جانب او گذشته و آینده را شکاف داده بود.دیگر دلم نمی خواست دانشی از الهیات کسب کنم و دیگر پروردگار را جستجو نمی کردم.دیگر آن فرزند وابسته به پدر و مادر نبودم و در واقع دیگر هیچ چیز نبودم،مگر بنده ی فرمان پذیر او،مگر شنونده ای ستاینده و تحسین گر .در آن صدا چه چیز نهفته بود که مرا تا آن حد ،شیفته و جادوی خود ساخت؟ در آن صدا پیوندی دلنشین و شیرین بود .از سایه ی طربناکی همچون سایه ی درخت بید مجنون و نیز آرامشی در آن وجود داشت که انگار گوینده ی سخن را از نابسامانی های این دنیا می رهاند. صدای او مانند مژده ای از دور دست ها بود.گر چه از سر شرم و خجالت ، اغلب سرش را پایین می انداخت اما صدایش ،بدون آنکه بخواهد تلاشی کند ،خوشی ها و لذت ها را نوید می داد ، تا آن اندازه که ملائک شرمنده می شدند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 16:24 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
دیگر توانایی خواندن،نوشتن، و حتی خوابیدن را نداشتم.دیگر هیچ چیز نمی توانست
مرا به خود مشغول سازد.هیچ چیز،مگر فکر کردن به او فکر کردن به اصابت نور با گیسوان مخملی او،صدای ملکوتی و آرامش بخشش،نرمی پوست بدنش... روزهای زندگی ام همانند اتاقکی شده بود تا وارد آن شوم و در آن چیزی را کشف کنم. چیزی که آن روز زندگی ام را از دیگر روزها متفاوت می ساخت، صحبتی ،چهره ای ،برگی یا ستاره ای ... شاید لازم بود مجددا" از اتاقهای دیگری عبور کنم و به سالنی برسم که سرشار از درخشندگی جدایی بود .متعجب بودم،زیرا کاملا" ایمان داشتم که امروز،با تماشای چهره ی نورانی و پر تلالوی او ،به همه چیز رسیده ام. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 2:23 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
غصه های مادرم،سرمستی های دوران کودکی،بی صبری های دوره ی جوانی،جملات
ارزشمند کتاب ها که همچون دسته گلی از آسمان فرو می ریختند و سروده هایی که قلبم را به تپش بیشتر وا می داشتند،همه و همه به تدریج اشتیاق گرویدن به یک زندگی پر هیجان تر از زندگی عادی خود را در وجودم ساخته بودند و این زندگی پر شور و هیجان، کم کم در چشمان او نمایان می شد. سیمای او همانند خورشیدی بود که روحم را هر روز به تلا لوی جانبخشش آغشته کرده و به سوی خود پرواز میداد. با دیدن چهره ی او که با گیسوان سیاه ابریشمین اش برافروخته تر می شد ، از همه چیز جدا شده و به سوی او روانه شدم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 14:34 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
دیوانه شدم اما هیچکس نفهمید،
چهره تو دنیا را سرشار می کرد .هیچ چیز دیگری وجود نداشت . من از هوایی که چهره ی تو در آن شناور بود و از نوری که بر آن چهره می تابید و می لغزید ، بی ارزش تر بودم،چشم های تو دو قطعه جواهر با پرتویی طلایی و قهوه ای مانند فندق بود که در میان صورتی بیضی شکل ، پوستی رنگ پریده ، لپ هایی بر آمده و کودکانه ، مثل گلبرگ های یک زنبق ، جای گرفته بود. روی لپ چپش ،بالای لبهایی که هیچ آرایش نداشت،یک چال کوچک و گود ، مانند نشانه ای که یک مجسمه ساز کمال زیبایی اثر هنری اش را به کمک آن ،به گونه ای نامحسوس امضا می کند ، دیده می شد . موهای سیاه ، نرم و بلندش ، بسان نهری از پر کلاغ ، بدنش را از نظر می پوشاند و همان قدر نیز ، جلوه گر می ساخت. موها اشتیاق تماشای اندام او را در انسان بر می انگیخت ، گویی چشم انداز یا ساحلی را پدید می آورد که تجلی آن اندام ،تنها در فضای آن میسر بود . اما بنظر می رسید که زیبایی ظاهری این فرد تنها در خدمت نیرو و اقتداری بسیار چشمگیر تر است، نیروی روح او و آنچه که در آن لحظه احساس کردم نیکی و عطوفتی روان و سیال است. وقتی نگاهش به من افتاد ، خود را بزرگوارتر و قابل اعتماد تر از یک فرشته در کنار خداوند، حس کردم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 14:44 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
همان طور که یک سند رسمی ، دایره ی مهری اداری را که مانند صاعقه ای
بر آن نازل شده،بر سطح کاغذش حک شده دارد،به همان ترتیب نیز مهر و نشان او بر روح من حک شده بود. روح پدیده ی عجیبی است.حتی پدیده هم نیست،سرعت،تا'نی،جهش، نقطه ای نورانی روی یک صندلی حصیری،نفس نوزادی در خواب،سایه ی پرنده ای بر امواج ابریشمی یک برکه،و تقریبا' "هیچی" است; و وقتی این " تقریبا'هیچ" را از دست می دهیم،دردی احساس نمی کنیم،کم و بیش متوجه هم نمی شویم.وانگهی بدون این ریگ کوچک که نمی دانیم به چه کارمان می آید،جز آن که در جهان هستی ما را افتان و خیزان به حرکت در می آورد،زندگی آسان تر است; فقدان روح ناگهان ما را جذاب تر ،ماهرتر و احترام برانگیزتر می کند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 0:0 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
به همان سادگی
که کلاغ سالخورده با نخستین سوت قطار سقف واگن متروک را ترک می گوید تو دیگر در قلب من نیستی به همین سادگی... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 4:39 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
تموم شد ترانه به آخر رسيدم. براي هميشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 9:58 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
او طاقت فرساترین
دردی بود که می توانستم به آن مبتلا شوم و نیز تنها درمان آن درد بود... .سعید ستارپناه..... |
| پیوندهای روزانه |
|
باران رویای خیس دفتر دل آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
محمد صالح اعلاء یغما گلرویی رسول یونان زندگی ام را به خودم بسپار |
|
RSS
|