تبليغاتX
غریبانهای مهربان
...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............
اولین برخورد من با زندگی،سفید و سبک بود.مادرم بارهااین صحنه

را برایم تعریف کرده است. در حالی که مرا در آغوش گرفته، از

زایشگاه خارج می شود. اوایل بهمن ماه است و برف در حال بارش.

به نظرم رطوبت دانهای برف، همان بخش باران گونه شان، پیش

از روشنایی یا رقص شان مرا مجذوب ساخت. هر قدر هم که یک نوزاد را

از هوای بد محافظت کنیم، در پتوهای مختلف بپوشانیم و در میان

بازوان مان بفشاریم ، باز هم محیط خارج به سراغ اش می آید، هوا ، حس

خوشبختی برخورد با هوای زنده و مرطوب. من زنده ام چرا که با من حرف

زده اند و مرا دوست داشته اند. من زنده ام چرا که از همان ساعت های اول

تولدم ، مادرم و بخش باران گونه ی برف، عاشقانه با من سخن گفته اند.

امروز وقتی به خیابان می روم و قطرات باران بر صورتم می چکد ، دوباره

متولد می شوم ،به ابتدا باز می گردم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 16:29  توسط .سعید ستارپناه... | 
در این زندگی هیچ چیز بیهوده نیست.در این زندگی هیچ چیز

بسته به ما نیست.این زندگی به ما اهدا شده و به همراه آن بسیاری چیزهای

دیگر.خیلی بیش از آن چه که روز جدایی مان از دست می دهیم.من زیر

خروارها برف سیاه ، احساس سبکی می کنم.من در این لحظه که می نویسم

لبخند می زنم.زمانی باید سخن گفت و زمانی باید خاموش ماند.

من این زمستان را در سکوت خواهم گذراند. فقط در سکوت

می توان به رز سرخ نزدیک شد.در قلب من پیچک سیاهی است.من صبر

می کنم تا آن به سرخی وسپیدی تغییر رنگ دهد.من نسبت به مکانی که تو

در آن هستی ، هیچ شک ندارم: تو در قلب رزهای سرخ مخفی هستی .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 17:15  توسط .سعید ستارپناه... | 
هر روز صبح،مالیخولیا چند دقیقه قبل از من از خواب بیدار می شود

او آن کسی است که بر من سایه می افکند. کسی که بین من و روز ایستاده

است،من برای آن که بیدار شوم باید او را بی ملاحظه کنار بزنم. مالیخولیا،

جدایی را عمیقا" دوست دارد. سالهاست که با اعماق مالیخولیا مبارزه

می کنم، سالهاست که سعی می کنم تاثیر آن را کم کنم و هیچ گاه موفق

نمی شوم.فقط سبکی زندگی قادر است تا از پس این مالیخولیا ی بی پایان

بر آید.سبکی همواره از عشق به من می رسد. نه از احساسات:از عشق.

سالها طول کشید تا من تفاوت میان عشق و احساسات را دریابم: تقریبا"

هیچ.یک ورطه.احساسات به مالیخولیا مربوط می شود.دیر یا زود به دام

مالیخولیا می افتد.احساس و مالیخولیا وقتی به وجود می آیند که ما خود

را بر خود ترجیح می دهیم.مالیخولیا و احساس از یک خودپسندی

پر شور یا بی حال به وجود می آیند.احساس هم مانند مالیخولیا بی پایان

است، سرشار از گرداب و زوایای پنهان.مالیخولیا گونه ی تیره ی احساس

است. احساس هم مانند مالیخولیا، میچسبد، آویزان می شود، چنگ

می اندازد، می آمیزد، قطع می کند، رها می سازد و پرواز می کند.

با احساس ، من به خود می آویزم. با عشق من از خود جدا می شوم،

از خود کنده می شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 20:34  توسط .سعید ستارپناه... | 
من بی توجهی کردم. در هفته چندین بار می دیدمت.بهتر است بگویم

همواره می دیدمت.حتی تنهایی ام در این خانه،از تو لبریز بود.

تنهایی ام در این خانه با امید به دیدار مجدد تو دوست داشتنی بود و من

بی توجهی کردم. ما موضوع صحبتمان را انتخاب نمی کردیم، درباره ی

هر چیزی حرف می زدیم. درباره خدا ، پول ، بچه ها ،کتاب و خاطره هایی

که همراه تو بودم. ، امروز به نظرم افسانه ای می آیند.آن ها برای من بیش از

کشورهای دور دست رویایی هستند و من بی توجهی کردم.

تو نبوغ آن را داشتی که کلام را به یک جشن بدل سازی و من خیال می کردم

که این کلام،این کلام خیال پرداز و شاد،بی پایان است.

من با سادگی هر چه تمام تر ،شاخ و برگ جدایی را بر فراز

زندگی مان فراموش کرده بودم و فراموش کرده بودم که این شاخ و برگ

می تواند ناگهان تیره گردد و بر ما سنگینی کند.و ناگهان دیگر کسی

نیست تا غم و شادیم را با او در میان بگذارم،کسی نیست تا به کلمه های

روز مره ی زندگی ، ملایمت پلووری افتاده بر شانه را در شب های تابستانی

ببخشاید. در شب های تابستانی ، زمانی که درخت های بزرگ جز سرما و

ظلمت چیزی نمی بخشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:16  توسط .سعید ستارپناه... | 
گاه ریتمی را که دوست دارم از دست می دهم. این ریتم دو ضربی را،

حضور ــ غیاب، کلام  ــ سکوت. حالا فقط در یکی از این حالت ها دست و

پا می زنم و به گونه ای بی انتها در آن سقوط می کنم: گفت و گویی گنگ،

سکوتی ممتنع،نت هایی اشتباه.

برای از دست دادن چیزی،باید اول صاحب آن بود.ما هیچ وقت در این

زندگی صاحب چیزی نیستیم و هیچ وقت چیزی را از دست نمی دهیم.در

این زندگی فقط باید آواز خواند،باید با غبار روان های عاشق مان از ته

گلو، از ته مغز ،از ته قلب، از ته روح آواز بخوانیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:5  توسط .سعید ستارپناه... | 
امروز صبح از خودم می پرسیدم که به چه چیزی احتیاج دارم.شاید به

سکوت. به سکوتی که شبیه ساحلی شنی است و در آن تمام سخن ها،تمام

موسیقی ها می تپد.من می نویسم تا به این سکوت دست یابم.فردای روز

جدایی ات،فکر کردم که دیگر نخواهم نوشت.جدایی اغلب ما را به این حال

می اندازد.جدایی ما را به سوی رفتارهای کودکانه می کشاند.در حالت

مالیخولیا،چیزی کودکانه نهفته است.آدمی می خواهد زندگی را تنبیه کند

چرا که فکر می کند زندگی او را تنبیه کرده است.پس مانند کودکان قهر

می کند و بلافاصله بعد نمی داند چطور آشتی کند.من خیلی زود دریافتم

دوباره بنویسم.

ده سال دیگر، تو کجا خواهی بود.تو باز هم در سکوت خواهی بود.سکوتی که ساعتهای

هر روزرا به خود آغشته کرده است،بی آن که با این ساعت ها بگذرد،

بی آن که با این ساعت ها بگذرد،بی آن که با این ساعت ها بگذرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:41  توسط .سعید ستارپناه... | 
در روزهای پس از جدایی ات،عکس هایت را نمی توانستم تحمل کنم.

امروز آن ها برایم بی اهمیت شده اند. اکنون بی هیچ تاثیری به آن ها نگاه می کنم.

من نیازی به مدرک،اثر یا نشانه ندارم. تو هیچ وقت به من تعلق نداشتی. تو هیچ وقت

به هیچ کس تعلق نداشتی. تو با تمام وجود،کسانی را که با آن ها آشنا بودی دوست داشتی.

تو هیچ گاه در این عشق،آزادی درخشانت را از دست ندادی.

از این آزادی،تصویری وجود ندارد. وجود چنین تصویری محال است. تو در این عکسها نیستی.

تو در طعم زندگی من هستی. تو در انسانهای آزادی هستی که می بینم.

تو در کلام یک شاعری. مثلا" حمید مصدق. شعر هایش در دم مرا به یاد تو می اندازند.

در حقیقت تو بیشتر در این شعر ها هستی،تا در اندازه تصاویر:((ما نمی توانیم کسی را

دوست بداریم،بی آن که بی اختیار بخواهیم او را در قلب مان جای دهیم.حال آن که

بودن یعنی بخشش قلب به کسانی که دوست داریم بی آن که آن ها را به خود بخوانیم.

و چگونه می توان تا ابد قلب را بخشید؟))

پاسخ این سوال را تو می دانی. پاسخ این سوال را همه می دانند. پاسخ

این سوال،حفظ ابهام سوال در تمام طول زندگی است. پاسخ،پاسخ ندادن است.

پاسخ،تا ابد در درون سوال ماندن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 3:51  توسط .سعید ستارپناه... | 
نورانی ترین لحظه های زندگی من لحظه هایی است که به تماشای تو

قناعت می کنم. این لحظه ها از تنهایی و سکوت ساخته شده اند.روی تخت

دراز می کشم یا پشت میز می نشینم یا در خیابان قدم می زنم.دیگر به

دیروز فکر نمی کنم و فردا وجود ندارد. هیچ کس را نمی شناسم و هیچ کس

برایم غریبه نیست.این تجربه ، تجربه ی ساده ای است. نباید آن را خواست.

زمانی از راه می رسد باید آن را پذیرا شد.

روزی تو دراز می کشی ، می نشینی یا قدم می زنی و همه چیز به راحتی به سراغت می آید.

دیگر نمی توانی انتخاب کنی،هر آن چه از راه می رسد ،نشانی از عشق به

همراه دارد.حتی شاید تنهایی و سکوت هم برای دریافتن این لحظه های

خالص مورد نیاز نباشد.  عشق به تنهایی کافی است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:14  توسط .سعید ستارپناه... | 
من هنوز زنده ام، هنوز در حاشیه ام، هنوز هم راه ها را تماشا می کنم.

در آن ها، به آن چه به تو شباهت دارد، نگاه می کنم ـــ آن چه می سوزد،

می رقصد، می خواند، امید می بندد، متحیر می سازد، شاد می کند.

آری، این ها بیش از هر چیز به تو شباهت دارند،

و آن ها تو نیستند ولی باز هم تو اند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:51  توسط .سعید ستارپناه... | 
تو در زندگی روزمره ات،مرا با خود به دور دست ها می بردی،

نه، باید به زمان حال کامل، تنها به زمان حال بنویسم.

باید به زمان گذشته ی دور در حال بنویسم.تو در زندگی روزمره ات

مرا به دوردست ها می بری،تا به آن جا که زندگی روزمره و عشق ابدی در

آغوش یکدیگر رقص را آغاز می کنند.

من منتظر بازگشت تو هستم،دست خودم نیست،من منتظر غیر منتظره ام.

منتظر چه چیز دیگری می توانم باشم. من به آن چه امید بستنی نیست، امیدوارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:22  توسط .سعید ستارپناه... |